آیـهانآیـهان، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

تک ستـــــــاره آسمان مامانی و بابایی

عمل فتق ...

1393/2/18 14:39
نویسنده :
156 بازدید
اشتراک گذاری

نویسنده این مطلب : خاله راضیه

 

پنجشنبه 18 اردیبهشت 93

این ماه , انگار ماه شلوغ و پلوغی برا عزیز دلمه , و هم دردناک .

دیروز که مامان بزرگ رفته بود خونه تون تا تو رو نگه داره که مامانی به کلاسای دانشگاهش بره ,  متوجه می شه یه برآمدگی  سمت  چپ زیر شکمته ... مامانی و بابایی فوری می برنت کلینیک فارابی و دکتر می گه تا آخر شب با گذاشتن دست روش , پایین نرفت حتماً باید بستریش کنین و عمل بشه .

تا نصفه های شب بابایی با تلفن از این بیمارستان و اون بیمارستان سراغ دکتر خوب و قابلی رو می گیره که عملت کنن. تا اینکه , صببح کله سخر تو بیمارستان کودکان بستری می شی و توسط دکتر اصلان آبادی که جراح بسیار حاذقیه حدودای ساعت 11 عمل می شی ... قربونت برم که با اون جسم نحیفت باید یه همچین عملی رو تحمل می کردی و کاری از دست هیچ کدوممون بر نمی اومد .

ساعت ملاقات ما هم اجازه پیدا کردیم که بیاییم پیشت . وقتی وارد اتاق شدیم تو سرم به دست تو بغل بابایی پستونکتو می مکیدی و با چشمای معصومت به هممون زل می زدی ... تازه از درد عمل و جیغ و گریه آروم شده بودی و  اینبارم از گشنگی با ولع پستونکتو می مکیدی ( آخه تا ساعت 4 نباید شیر می خوردی ) .

مامانی می گفت , اونقدر جیغ زدی و گریه کردی که همه همراهای بیمارا و پرستاران دورت جمع شده بودند و می خواستند آرومت کنن ولی هیچ کسی نمی تونست کاری بکنه... موقع سرم زدن هم که از بس پرستارا نمی تونستند رگتو پیدا کنن , چند بار دو تا دستای کوچولوتو سوراخ سوراخ کردند و اینم قوز بالا قوز شده بود .

دله هممون جلز و ولز می کرد . عزیزم کاش می شد همه ی درداتو  من به جون می خریدم و تو اذیت نمی شدی .

ساعت حدود 5 آوردیمت خونه .. اثر بیهوشی و حالت تهوع خیلی اذیتت می کرد و آروم و قرار نداشتی .. با گریه های تو مامانی هم گریه می کرد و ما هم دست و پا بسته بدون اینکه کاری ازمون بر بیاد هاج و واج مونده بودیم .خطا

 انشاء الله از این به بعد فقط شادی و خوشی و خوشحالی  داشته باشی و ما هم اینجا فقط از شادیهات بنویسیم و بس.بوسمحبت

 

پسندها (1)

نظرات (0)